از آنوقتی که پدر ابر شدُ...رفت به سرزمین دیگر،خونه به غیر از وجود نازنینش،چیزی کم دارهیه چیزی از جنس صدای عصایش که در هر گام بر سنگ فرش زمان بپیچدُ...در چرخش کلیدش بر قفل انتظار گم شودُ...صدای بمُ..
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
روزی از این روزها وقتی خورشید بالای سرم ایستادُجامم را لبریز از نور کردُ....الف قامتم را از سه نقطه نشسته در پایان حرفم بلند تر کردُ...خیالم را پرواز داد به هرچه باداباد بی محاباآبشار گونه از کوه ترد
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی